خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هیچوقت فکر نمی گردم بتونم واسه سارا اتاقی درست کنم و وسایلش و توش بچینم. چون همیشه تو یه آپارتمان دانشجویی بودیم و فضای کافی واسه چیدن سیسمونی و از این حرفا نداشتیم. اما از اونجایی که ما سر از حکمت خدا در نمیاریم و تو چند ماه اخیر کلا زندگیمون تغییر کرد، الان تو یه خونه بزرگ تر هستیم. که هر اتاقی دکور بندی و رنگ خودش و داره. بالاخره با کمی بالا پایین تونستیم یه فضای مناسب واسه چیدن وسایل سارا پیدا کنیم. البته تو این مورد آقای همسر و مامانم بیش از من مصر بودند و می گفتند، در چند سال آینده حتما دیدن این فیلم و عکس ها برای سارا جالب خواهد بود. از این به بعد سعی می کنم گم کم عکس خریدای این فرشته کوچولو رو بذارم.

سارای گل مامان و بابا امیدوارم با سلامتی وشادی از اینا استفاده کنی و لذت ببری

من برگشتم

مدت هاست  که ننوشتم. اینترنتمون تازه دو روزه که وصل شده. حالا هم که وصل شده نمی دونم از کجا بنویسم. همه چیز عین خواب گذشت، نه این که زود گذشت ها، نه! منظورم اینه که از تصورم خارج بود. یادمه روزی که باردار شدم از خدا خواستم که مثل بعضی از خانم های باردار، استراحت مطلق و خونه شین نشم، که من ادم خونه نشستن نیستم. آرزوی خوبی بود و به جا، چون همش در تکاپو بودم، از خرید و اسباب کشی، و برنامه ریزی تا پروازهای طولانی با هواپیما، و … قسمت من و همسرم و دختر کوچولوم شد. و حالا بعد از مدت ها دوباره می نویسم اما در نقطه ای دیگر در این زمین پهناور.

هفته سی ام

سلام سارا خانمم. سلام خانم گلم

عزیزم تو خیلی شیطون شدی خانم طلا. وقتی تکون می خوری تمام غمای عالم و فراموش می کنم. سارا گلم مدتیه که تا صدای بابایی و میشنوی شیطونیت هم بیشتر میشه. وقتی دستاش و رو دلم می ذاره هر جوری شده با پا و دست و سر یه خودی نشون می دی. تو خیلی وروجکی، می دونستی؟؟ اونقدر بهت عادت کردیم که اگه یکی دو ساعت کم  پیدا باشی نگران میشیم.

سارا گلی خیلی دوستت داریم

دلم واسه دیدنت پر می زنه. اما نه عجله نکن، انشالله امسال تو عیدی پاک و ناز ما از طرف خدا هستی.

پس شجاع باش و به موقع بیا.

سفر

سلام به همه دوستان عزیزی که تو این مدت جویای احوالم شدند و من نتونستم پاسخگو باشم. برای من یه سفر پیش بینی نشده پیش اومده و فقط خود خدا می دونه که چقدر دیگه طول میکشه. واسه سارا کوچولوم دعا کنید که بتونه تحمل کنه.

از همتون التماس دعا دارم.

امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید.

ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستم کن  وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرارگیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ازآنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

بازآ که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتراست

وز من دل بی رحم تو بی زارتراست

بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

برمن دروصل بسته می دارد دوست

دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست

زین پس من و دل شکستگی بردراو

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بر دادم دل

آن به که بر سودای توبسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چی می دارم دل

درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است

هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم ودوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمانم است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه کز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت

خامش کردم چون خامشانم می سوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا

رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پاي بر بند چه سود

من ذره وخورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل  قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که زهجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورا زمانه می بس باشد

هرگوش تو را ترانه می بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل ودیده ماست

جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم

اندر دل بی وفا غم وماتم باد

آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم ، که هزار آفرین برغم باد

دوباره سرماخوردم، هر وقت اینو می گم آقای همسر می گه مطمئنی قبلی خوب شده بود که می گی دوباره.

یه شب دیگه طاقت نیوردم و مجبور شدیم بریم بیمارستان، اما دکترای اینجا روز عادیش واسه ادم کاری نمی کنن دیگه چه برسه به این که من در شرایط خاصی هستم. معمولا شعارشون اینکه بدن باید خودش مقاومت کنه و دارو سیستم ایمنی و ضعیف می کنه. در شرایطی که دکترای ایران کیلویی قرص و آمپول می دن اینا هم پدیده های جالبی به نظر میان. دکتری و تو ایران میشناسم که اگر واسه هر دردی بری پیشش از دل درد گرفته تا سردرد و سرماخوردگی، اگر بیمار در حال مرگ هم باشه اونقدر آمپولای قوی و وریدی مختلف بهشون تزریق می کنه که طرف اگر در حال مرگ هم باشه سر پا میشه. فرداش به دوست آشنا می گه فلانی دستش شفاست.

چشمتون روز بد نبینه آبریزش بینی و سرفه و عطسه امانم و بریدن، شبا نفسم بند میاد، همش فکر می کنم این دفعه دیگه اسم می گیرم. اخه مادر بزرگ مرحومم عمری با این بیماری دست و پنجه نرم کرد و اخرش بنده خدا دووم نیورد. وقتی نمی تونم بخندم، وقتی حرف می زنم یا حتی وقتی مجبورم چند تا بالش زیر سر بذارم و به پهلو بخوابم یاد عذابایی میوفتم که اون بنده خدا کشید و کسی درکش نکرد. خدایش بیامرزد.

خدا به خیر بگذرونه حالا که واکس انفولانزای خوکی یا مکزیکی یا نوع آ (آخه انگلیسیا می گن اگه بگیم خوکی یا مکزیکی، انصاف و در مورد این مردم و اون حیوون رعایت نکردیم، منم فقط می تونم بگم بابا شماها دیگه کی هستید؟) رو زدم این روزگارم دیگه چه برسه به اینکه…!

داشتم می گفتم، بخور پشت بخور و اب نمک تنها کمکم هستند، البته دیشب آقای همسر بهم گفت سعی کن کمتر حرف بزنی تا تحریک به سرفه نشی منم بعد چند دقیقه رو کاغذ با اعتماد به نفس کامل براش نوشتم : من حرف نزنم مثل اینه که به خورشید بگی سعی کن امروز نیای بیرون، مگه میشه؟؟؟

چند روزه که وسایل یه کیک و حاضر کردم اما واقعا توانش و ندارم، دو تا کرفس هم خریدم که مثلا خورش درست کنم اما از ترس بوی سرخ کردنی جراتش و ندارم. خلاصه شرح حالی داریم در این دوران وصف ناشدنی.

این دو جمله آخر و واسه این نوشتم که بگم  وقتی مریضی و از ضعف نای هیچ کاری و نداری، هیچی مثل یه ظرف سوپ داغ نمیشه که از در غیب واست برسه.

به امید سلامتی و تندرستی همه مامانای گل

دخمل بلای مامان و بابا

شبا خیلی بد می خوابم. نفس کم میارم. یه شب به بابایی گفتم کاش بد نبود اگه شبا نی نیا میومدن تو دل شما باباها. آخه می دونی بابایی خیلی دلش می خواد بتونه با من بیدار بمونه اما نمی تونه زودی خوابش می بره.همش می ترسم جوری بخوابم که تو اذیت بشی عزیزم. خیلی دلم لک زده واسه یه خواب بیهوشانه یا مدهوشانه. خلاصه خدا رو شکر دیشب بعد از کلی شبگردی تو خونه، این ور و اونور شدن، پلک زدن و با انگشت رو دیوار نقاشی کشیدن بالاخره خوابم برد و تو خواب دیدمت دخترکم. یه دختر کوچولو ناز با دو تا دستاتو مشت کرده بودی و دو طرف صورتت گذاشته بودی(فکر کنم با همون مشتا هر از چندی مامانی و نوازش می کنی) و کنار من خوابیده بودی من داشتم نگاهت می کردم. وقتی از خواب بیدار شدم کلی سر حال بودم.

امروز نهم نوامبر(اخ ببخشید دسامبر، البته با تشکر از خاله نغمه عزیز مامان آرمان) وقت دکتر داشتم واسه چکاپ. خدا رو شکر که همه چی نرمال بود. وقتی میدوایفم خواست ضربان قلبتو چک کنه عین یه ماهی کوچولو می پریدی بالا مامانی. خیلی بامزه بود همه می خندیدند از دست تو. انگار فهمیده بودی که الان همه حواسا متوجه تو هست و می خواست ما رو سرکار بذاری.

امیدوارم همیشه سرحال و سالم باشی عزیز کوچولوی من.

مــــن کــــنــــت مــــولا فــــهــــذا عــــلــــی مــــولاه

عید بر شیعیان مبارک

بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحیم.

نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب لی اِلیَ اللهِ حاجَتی وَعَلَیهِ مُعَوَّلی کُلَّما اَمَرتَهُ وَرَمَیتَ مُنقَضی فی ظِللّ اللهِ وَیُضِلل اللهُ لی اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَ یا اللهُ بِنُبُوَّتِکَ یامُحَمَّدَ بِوَلایَتِکَ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ اَدرِکنی بِحقِّ لُطفِکَ الخَفیَّ اللهِ اَکبَرُاَنامِن شَرِّ اَعدائکَ بَریءٌ اللهُ صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَی وَعَلَیکَ مُعتَمِدی بِحقِّ إِیاکَ نَعبُدُ وَ إَِیاکَ نَستَعینُ یااَبالغَیثِ اَغِثنی یااَبَاالَحَسَنَین اَدرِکنی یاسَیفَ اللهُ اَدرِکنی یابابَ اللهِ اَدرِکنی یاحُجَّهَ اللهِ اَدرِکنی یا وَلِیَّ اللهِ اَدرِکنی بِحَقَّ لُطفِکَ الخَفیَّ یا قَهّارُتَقَهَّرتَ بِالقَهرِوَالقَهر ُفی قَهرِ قَهرکَ یاقَهارُ یاقاهِرَالعَدُوّ یاواِلیَ الوَلِیَّ یا مَظهَرَ العَجائِبِ یامُرتَضی عَلِیُّ رَمَیتَ مِن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِ اللهِ وَسَیفِ اللهِ القاتِلِ اُفَوَّضُ اَمری اِلیَ اللهِ اِنَّ اللهُ بَصَیرٌ بِالعَبادِوَاِلحُکُم اِلهٌ واحِدٌ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمُ اَدرِکنی یاغیاثَ المُستَغییَنِ یا دَلیلَ المُتَحیِّرِینَ یااَمانَ الخائِفینَ یامُعینَ المُتَوَکِلینَ یا رَاحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالَمَینَ بِرَحمَتِکَ وَصَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَالِهِ اَجمَعین وَ الحَمدُ اللهِ رَبِّ العالَمینَ

از وقتی که مطمئن شدیم که هدیه خدا واسه ما یه دختر کوچوله، کم کم به فکر تدارک مقدماتی واسه ورود این فرشته هستیم.

یکی دو هفته ایه که بیشتر به بچه های اطراف و کالسکه هاشون دقت می کنم. سعی می کنم با جمع کردن کاتالوگ  و سر زدن به وب سایت ها و فروشگاهای مختلف وسایل مورد نیاز گل دخترمون و از جنبه های مختلفی مثل موارد استفاده، درجه ضرورت، کیفیت و قیمت  مقایسه و الویت بندی کنم.

شدیدا به این ضرب المثل اعتقاد دارم که میگه هر چی پول بدی همونقدر آش می خوری. دوست دارم کم و خوب خرید کنم. اما زیاد هرگز!

اما بعد از مدتی گشت و بررسی حالا برای چندمین بار خدا رو شکر می کنم که ایران نیستم.

ایران نیستم تا بخوام از روی چشم و هم چشمی توی اتاق دخترکم و پر از اسباب بازی وسایل بیخود و مارکداری کنم که وقتی مردم میان می بینم چششون چهارتا بشه.

ایران نیستم تا به خاطر خوشامد اطرافیانم هزینه کنم و تا پنج شش سالگی واسه بچه ام لباس و مداد رنگی و سشوار و کتاب بخرم. مجبور نیستم دو تا طبقه  رو اختصاص بدم به نمایش انواع کفش ها و وسایل غیر ضروری.

مجبور نیستم تمام وسایل دخترکمو جوری قرار بدم که همه ببینن و تو عکس بیوفته که این مارک چیکو داره و اون یکی مک لارن و مادر کر و …

واقعا بعضی وقتا از تفاوت فرهنگ ها انگشت به دهن می مونم. چند روز پیش که واسه دیدن لباس بچه های تو یه فروشگاهی می چرخیدم دو سه تا خانواده رو دیدم که به یقین می تونم بگم بچه هاشون زیر سه ماه و داشتن و با حضور خود بچه در حال خرید لباس بودند.

نمی دونم بی اختیار از خودم پرسیدم آیا واقعا این همه اسراف که تو خانواده های ایرانی شایعه لازمه؟

آیا لازمه که واسه دیگران زندگی کنیم؟ خیلی ها می تونن خیلی راحت جواب بدن که خوب بچمونه می خواهیم واسش بهترین و بگیریم. (اما تا تعریف بهترین واسه ما و بچه هامون چی باشه؟)

و برای هزارمین بار تو این مدت اقامتم تو این کشور تایید کردم که ما مسلمان هستیم اما احکام ما تو کشورهای اروپایی رعایت میشه و زحمت یدک کشیدن اسم مسلمان با ماست.

عید قربان

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

عید قربان بر همه مبارک

از پارسال برنامه ریزی کرده بودیم که امسال بریم خانه خدا، اما یه مهمون کوچولو اومد و گفت: کجا مامانی ؟ بابایی؟

صبر کنید من بیام بعدا با هم بریم.

قربونت برم، باشه باز هم صبر می کنیم.

به امید خدا

نوشته‌های قدیمی‌تر »